تبليغاتX
تا طلوع خورشید
تا شقایق هست زندگی باید کرد
 
خداحافظ برای همیشه!
|+| نوشته شده توسط حنا بیگی در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 
تا حالا شده اونقدر خسته باشی که دلت بخواد از دنیای دورت دور باشی

 تا حالا شده دلت بخواد اصلا دیگه زندگی نکنی

تاحالا شده دلت بخواد اونقدر پول دار بودی که برای تعطیلات میرفتی یه دور اروپا رو می گشتی !!!!!!!

اگه میشد آدم یه دور اروپا رو بگرده دیگه نمی خواست  دیگه تو دنیا نباشی.

شاید این فرصتی میشد که برای مدتی از آدم ها و دنیای دورت دور باشی.

|+| نوشته شده توسط حنا بیگی در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 
گناه می کنم

من مانند هر کس دیگر گناه می کنم .

 من گاهی دروغ می گویم

گاهی سر پدر و مادرم داد می زنم

گاهی با خواهرم دعوا می کنم

 من گناه می کنم

گناه هایی که گاهی نمی توانم به آنها اعتراف کنم

 من گناه می کنم

 من شرمنده می شوم٬ مانند بقیه ی آدمها

گاهی هم غیبت می کنم

من شاید بد باشم

من آنی نیستم که او می خواهد

 من آنی نیستم که او مرا آنگونه دوست دارد

من بار امانت را گاهی اوقات به درستی و نیکی به دوش نکشیده ام

اما

اما

اما

با این حال

با همه ی اینها

شاید به عنوان تنها خواسته ام از او می خواهم

از او می خواهم

تنهایم نگذارد

هرگز تنهایم نگذارد

من از تنهایی واهمه دارم

من از تنهایی می ترسم

اما با وجود تنهایی هایم

با وجود نداری هایم

باز هم او را دارم

تنها او را دارم

و از نداشتنش می ترسم

و باز

از او میخواهم که تنهایم نگذارد.

 

|+| نوشته شده توسط حنا بیگی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388  |
 فاصله
فاصله....

گاهی خیلی دور ٬ گاهی خیلی نزدیک

گاهی با یک نگاه و یا یک کلمه حرف خیلی فاصله ها از بین میره.

گاهی هم بعضی فاصله های خیلی نزدیک با بعضی کارها و فکرها و بینش ها اونقدر دور میشه که نمیشه با جدیدترین تکنولوژی ها هم اونها رو از بین برد.

بعضی فواصل را میشه شاید با صبر٬ شاید با کمی حوصله و از خود گذشتگی از بین برد.

اما بعضی وقتها فواصل را به هیچ وجه نمیشه جبران کرد.

حالا می دونی چیه؟

من فکر میکنم آسمون ٬ با اون همه بزرگیش  و دوریش تا رسیدن بهش فقط یه نردبون فاصله است. یعنی آدم اگه با موفقیت از این نردبو ن بالا بره میتونه به راحتی پرواز کنه.

حالا به نظر تو چقدر طول میکشه آدم از نردبون بالا بره؟

|+| نوشته شده توسط حنا بیگی در سه شنبه ششم مرداد 1388  |
 نیایش
خدایا

 به من ایمانی عطا کن اگر روزی در چاه ظلالت به دام افتادم طناب اعتقاد به تو مرا از ظلمت برهاند

خدایا

به من عشقی عطا کن که اگر از همه دنیا هم متنفر شدم شدم باز هم عشق تو روشنگر وجودم باشد

 خدایا

به من زبانی ببخش که تلخترین گفته ها را به شیرین ترین بیان ها بگویم

 خدایا

به من قلمی بده که از  آن چیزی جز نام و یاد تو انگاشته نشود

خدایا

به من روزیی بده که وجودم را از هر چه حرام است بشوید

خدایا

 به من چشمانی را بده که زیبایی ها را ببینند و زشتی ها را از مقابل چشمان بگذرانند

خدایا

به من قلبی بده که آن فقط جای تو باشد  و تو باشی تو باشی و تو باشی

زیرا در آن قلبی که تو در آن خانه کنی چنان شعفی حاکم خواهد شد که تمام غصه های جهان هم آن را از بین نخواهد برد

و آن وجودی که از تو سرشار شود آن چنان بزرگ می شود که تمام دنیا با آن همه بزرگیش در برایر او کوچک خواهد شد

 خدایا

بگذار با تو باشم که اگر باتو باشم هم  چیز دارم و اگر بی تو باشم هر چه دارم هیچ است

آمین

یا رب العالمین

|+| نوشته شده توسط حنا بیگی در سه شنبه سی ام تیر 1388  |
 

what are these emotions that every now and then come to your heart.

who are these people who occasionally disappear and again, after some time, they emerge out of the darkness, the wink their eyes and ask you to come to them while there is no power in your legs to move.

what are these incidents that sometimes happen and they ruin the pilars of your soul, then, it takes a lot of time for you to rebuild them. after some time , they return; the people and their subsequent events which follow them. for more destruction or reunion, i dont know; but i know one thing, they return when you do not need them. and this is what  makes you collapse.

|+| نوشته شده توسط حنا بیگی در جمعه نوزدهم تیر 1388  |
 

رفتیم ٬ همه برای آبادی ایرانمان رفتیم٬ رفتیم چون دلمان برای خاک سرخ و طنمان می تپد و می خواهیم که آباد و آزاد باشد.

هر کسی در این انتخابات سهمی داشت ٬ هرکسی به نحوی سعی کرد درآینده ی خود و کشورش سهیم باشد.

سهم ما از این مشارکت دردناک چیست؟ سهم ما از این همه عشق دست کیست؟ کجایند آنهایی که برای پایداری  و آزادی این وطن خونها ریختند و خونهایشان ریخته شد.کجایند که ببینند در سرزمینی که ادعای اسلامیتش گوش فلک را کر کرده است٬ حالا حقوقی است که خورده می شود و خونهایی است که ریخته می شود.

خدایا ایرانمان را از مامگیر.

خدایا ما وطنمان را دوست داریم٬ ارزش دارد این سرزمین برایمان. همه ی ما شبها سر را با نگرانی زمین می گذاریم و یک هفته ای میشود که لبخند بر لب بیشتر ایرانیان نیامده است. لبخند را بر لبانمان و آرامش را بر وطنمان برگردان.

 

|+| نوشته شده توسط حنا بیگی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 
من اگر برخیزم٬ تو اگر برخیزی ٬ همه برمیخیزند.

***

همرا ه شو عزیز٬ همراه شو عزیز٬ کین درد مشترک٬ هرگز جدا جدا درمان نمی شود.

***

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود٬ رنج دوران برده ایم٬ خون دلها خورده ایم.

***

و در آخر...

ای ایران ای مرز پر گوهر

ای خاکت سرچشمه ی هنر

دور از تو اندیشه ی بدان

پاینده مانی و جاودان

***

اینها رو به ذهنتون بفرستید و فردا ٬ به عشق ایران و برای ادای دینتون پای صندوق برید.

|+| نوشته شده توسط حنا بیگی در جمعه بیست و دوم خرداد 1388  |
 
انتخابات! یه انتخابات جدیدی که باید توش از دوباره بگی که کی هستی.

حزب بازی و جناح گرایی دوباره شروع شد٬

همه تو خیابونها یا یه پارچه ی سبز از خودشون آویزون کردند یا پرچم  مقدس ایرانو دور خودشون بستند.

وای خدا!!!!!!!!

چقدر این جوونای مملکت ما ساده اند.

یک سری هاشون فقط به خاطر اینکه واسه چارک رو سرشون بهشون گیر ندن به یکی رای میدن ٬ بدون اینکه بدونند طرف چی کارست.

یه سری هاشون برای اینکه روی بچه سوسول ها و قرتی ها رو کم کنند می رن در جبهه ی مقابل.

خدایا !!!!!!!!!!!!!!

چقدر این جوونای مملکت ما ساده اند.

شب تا صبح تو خیابونها میگردند٬ با هم بحث می کنند٬ تو سر هم می زنند که حزب انتخاباتیشون پیروز بشه.

شاید یک کمی هم جای خوشحالی داشته باشه که حداقل شرکت می کنند. اما کاش دلیل رای دادنشون این نباشه که آزاد بشن.

از آزادی چی می خوان این جوونهای ما٬براشون چه معنا و مفهومی داره که اینقدر به خاطرش خودشونو به آب و آتش می زنند ٬ بدون اینکه به این فکر کنند که انتخابشون در مسایل دیگری هم نقش داره. در آیندشون و در فردای کشورشون.

خدایا! !!!!!!!!!!!

کمکمون کن که آگاهانه و از روی بینش رای بدیم و نه از روی ظاهر بینی و توجه به شعارهای تبلیغاتی.

|+| نوشته شده توسط حنا بیگی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388  |
 
بازگشته ام.

امروز بازگشته ام از سرزمینی که خاکش پر بود از اندوه و ناله. سرزمینی که نفرین بود و آه.

امروز بازگشته ام٬ از کوچه هایی که هنوز فریاد فرزندان و نوادگان رسول خدا در ان شنیده می شود.

امروز بازگشته ام٬ از خاکی که بوی خون می داد٬ خونهای به ناحق ریخته شده و اجساد بدون کفن و بدنها ی بی سر.

امروز بازگشته ام٬ از شهری که آسمانش دیگر اشکی برای ریختن نداشت و  زمینش دیگر نمی رویاند و نمی پروراند. دیر زمانیست که مردمانش نمی بینند و نمی شنوند. امروز شاید اندکی چشمانشان باز شده باشد٬ شاید جوانانشان بیشتر ببینند و حس کنند٬ اما دیگر کاری نمی توانند بکنند٬ دیر شده است٬ خیلی دیر شده است. 

 امان از روزی که آهی به آسمان رود٬ و هزار بار امان از آن آهی که از سینه ی مظلوم برخیزد و وای بر آن روزی که این آه از نهاد زنی مظلوم باشد. چه کرده است آّه زینب که هنوز پس از این همه سال فلاکت میبارد بر این سرزمین و مردمانش هنوز هم که هنوز است با بدبختی دست و پنجه نرم می کنند.

  امروز بازگشته ام با باری از دلتنگی. هر از چند گاهی یادش می افتم٬ یاد حسین و زینب. یاد تلی از خاک که زینب گریان بر روی آن می ایستاد و صحنه ی جنگ را نظاره می کرد٬ یاد ایوان طلای نجف و ناودانی که دعا زیر آن به عجابت می رسید. یادشان می کنم و آهی می کشم برای سختیهایی که بر آنها گذشت و از خدا می خواهم همیشه دل همه ی ماانسانها را از عشق آنان لبریز کند و نجاتمان دهد پیش از آنکه بیش تر از این غرق شویم.

|+| نوشته شده توسط حنا بیگی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا